تبليغاتX
فریادبی صدا

فریادبی صدا

اوای شکسته ما

از درد از کبودی تنم حرف میزنم

من بی زبان و بی دهن حرف میزنم

اصلا تعجبی ندارد زبان نیست

با تکه تکه ی بدنم حرف میزنم

از داغ ها که روی دل من گذاشتند

یادم نبود کسی نمی شنود

اصلا من

با دکمه های پیرهنم حرف میزنم

یادم نبود پیرهنی نیست در تنم...

من مرده ام و با کفنم حرف میزنم

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:33 توسط دلسپرده| |
رابطه از یه نگاه شروع میشه
از یه لبخند  ، از یه کلمه مثل سلام!
از یه دستی که دست هاتو با عشق می فشاره
از یه سوال که میتونه روحت رو زیر و زبر کنه!
از یه جواب که وقتی اون رو میشنوی ، به آرامش میرسی
به ساحل امن آشنایی ...به مرز آشنای بودن ...
رابطه گاهی با یه شماره تلفن شروع میشه ،
یه تلفن ! یه تماس با اونی که منتظره !
به اونی که حتی فکر نمیکرد تو به یادش باشی !
به اونی که تلخ شده ، خودشو از یاد برده ، رفته تو لاک بی خیالی.
ولی تلفن تو میتونه  یهو بیدارش کنه ، خواب رو از چشماش بتکونه
یه تلنگر به چرت روحش بزنه
دوباره خورشیدشکنه !
رابطه گاهی با یه سفر شروع میشه ! توی راه میبینیش ، باهاش همسفر میشی .
با هم توی خیابون های خیس قدم میزنین ، رفیق راه میشین
تا جایی که
احساس میگه ، دلت واسه دوباره دیدن اون همسفر ،تنگه  
احساس میگه ای کاش دوباره میدیدمش.
ای کاش وقتی سفر تموم میشه دیدار ما شروع بشه !
 رابطه گاهی با خوندن یه شعر شروع میشه !
وقتی شعر  میخونی ،
 آدما رو میبری به اعماق ، جایی که کمتر فرصت سر زدن بهش رو داری
جایی که هیچ خیالی نا ممکن نیست
هیچ رویایی دور نیست ....هیچ امکانی نا ممکن نیست .
  رابطه گاهی با یه دکمه رو صفحه کیبورد ، شروع میشه !
یهو میبردت اونور دنیا ، اونور شهر و دیارت  ، اونور دنیای خاطره ها.
میتونی آدمها رو پیدا کنی ...باهاشون حرف بزنی ، ازشون یاد بگیری .
اون وقته که میفهمی چقدر حرف واسه گفتن داری !
آیا حرفات ارزش ابراز دارن ؟
آیا وقتی با یکی رفیق شدی ، توانایی  امتداد این رابطه رو داری ؟
یا فقط دنبال پر کردن ثانیه هایی ؟
رابطه میتونه از رفتن به کوه شروع بشه !
وقتی با نگاه مشتاق به همراهت نگاه میکنی  اجازه میدی وارد روحت بشه
باهات حرف بزنه
اگه دوست داشت باهات درد دل کنه
رابطه با همون تبسم مهربون تو امتداد پیدا میکنه  
 با اون نگاه آشنا آشتی میکنه .
با همون صدای گرم و پر نوازش تو ، صمیمی میشه
با فشار دست های امن تو خودمونی میشه!
بهم بگو رفیق ، چقدر به رابطه فکر میکنی؟!
هر کاری که میکنی رفیق ، هر کلامی که بر زبون میاری ، هر تصمیمی که میگیری
یا به زیبایی یه رابطه تداوم میبخشه
یه عمر لحظه های آشنایی رو کم میکنه!
لحن تو برای گفتن یه صبح بخیر
حس تو برای کمک کردن به هم نوعانت
نگاه تو وقتی به رهگذرها می نگری
همه و همه لحظه های رابطه رو میسازه یا ویران میکنه.
پس هیچ حرکتی رو بی اهمییت تلقی نکن!
هرگز با بی تفاوتی پای اراده رو سست نکن
روح اشتیاق رو با بی خیالی کمرنگ نکن!
هر عملی هر چند کوچک ، میتونه لحظه های کم نفس رو اوج بده .
رابطه دوست خوب من یه جور محکه !
واسه اینکه بدونی چقدر زندگی رو دریافتی !
به اطرافت نگاه کن
چقدر از خودت رازی بودی؟
چقدر دیگران با تو احساس سرشار بودن می کنند ؟
چقدر به آداب گفتار آشنایی؟ چقدر جادوی کلام رو میشناسی؟
از خودت بپرس...
چه قدر از بودن خوشحالی ؟
ایا لحظه هارو درک می کنی؟ یا فقط به فکر شدن بودن رو از یاد میبری ؟!
حقیقت وجود تو از درک واقعییت های اطرافت ادراک میشه
یعنی همون چیزی که تو در اون قرار گرفتی
باید بتونی روابط خودت رو با هر کسی ، هر موجودی و با خود تعریف کنی
رابطه تو با دیگران ، از احساس تو نسبت به خودت شروع میشه .
احساس تو ، تعیین میکنه در چه مداری در حال حرکتی!
وزن کامیابی ونا کامی تو چقدره ؟
چرا......
این روزها ما از بیان کردن احساسمون ، میترسیم ؟!
از این لحظه به بعد ، تو آدم دیگه ای هستی
من آدم دیگه ای هستم!
و هر بار که دیدمت از یاد نمیبرم که رابطه از یه نگاه شروع میشه...
با یه لبخند ، با یه کلمه ....مثل

سلام
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:27 توسط دلسپرده| |
از که پنهان کنم این راز دل خسته خویش ؟


از نسیمی که پیام آور توست ؟


از بهاری که مرا رسوا ساخت ؟


از خدائی که خودش می داند ؟


عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 21:57 توسط دلسپرده| |
گلم ...
دلم
...

خاطرت هست !

؟
خاطرت نیست
..

.
نیست
..

.
مثل خودت


که دیگر نیست
...

هی من می نشینم و

،
مرور می کنم


خاطره ها


لحظه ها


بوسه ها
...

هی تو


دور می شوی


دورتر و، دورتر
...

امان از این غرور لعنتی !


که مثل دل


مرغش همیشه یک پا دارد
...

امان از این دل لعنتی

!
که بدتر از غرور


مرغش اصلا پا ندارد
...

گلم
...
دلم
...

کاش دنیا فقط و فقط


یک چهار دیواری ساده بود

...
پُر از بوی تو


پُر از نگاه تو


بدون ماشین


بدون روزنامه


بدون تلویزیون


بدون
...

فقط تو بودی
...

من هی برایت آواز می خواندم


و تو مسخره ام می کردی
...

تو برایم می رقصیدی و

،
من ضعف می کردم
...

حال،
تو دورتر شده ایی و، من


بی کس تر
...

آه
،
گلم
...
دلم ...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 21:38 توسط دلسپرده| |
ای آشنا

مراصداکن

تا از شبستان تاریکی هایم شاخه گلی برایت بفرستم

که زیبایی آن به وسعت بزرگی ات باشد

صدایم کن

تا از ورای غمهایم پیامی برایت بفرستم

که معنای آن به اندازه راز چشمانت باشد

صدایم کن

ای آشنا

نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 1:0 توسط دلسپرده| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 21:42 توسط دلسپرده| |

عشق بازیست

           نه بازی که مرا مات کنی

نازنینا

         دل من صفحه ی شطرنج که نیست.

میدونم که بازی شطرنجت خوبه اما........................!!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 22:58 توسط دلسپرده| |
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 9:11 توسط دلسپرده| |
یکی بود یکی نبود

نه..............

دوتا بود دوتا نبود

اون دوتا که بودن غریب بودن

اون دوتا که نبودن جای پاشون رو دل اون غریبه ها مونده بود

اون دو غریب شهر عشق یه روز تو بیابون جنون  رسیدن  به همدیگه

شدن سنگ صبور همدیگه

دلاشون  شد پستوی راز همدیگه

اشکاشون بارون رو دل  همدیگه

غریبه شد اشنا   اشنا با اشک و اه

اشنا  دیگه تنها نبود برای رفتن از دشت  جنون

اونا رفتن که دیگه عاقل بشن.واسه هم دوست باشن رفیق باشن

اما پشت اون بیابون جنون

دشت  خشک وخالی بود

خبری از اتیش نبود

اما از بهار هم خبری نبود

توی دشت سکوت

نه نسیمی .نه هوایی.نه نوایی

نه چشم انتظاری  نه قلب بیقراری

توی اون وادی  سرد

دنبال یه دست گرم

یه نگاه مهربون  یه دل ویه همزبون

یه چشم منتظر.............

...........................

یه روز ی اومد نسیم با یه صدای اشنا

صدایی که میبرد دل رو تا قله ها

اما تو اون دشت سکوت .اون صدای اشنا!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟

(شاید داری خواب میبینی؟!شاید  الکی رویا میبینی؟!)

ولی صدا نزدیک بود.صدا صدای اشنا بود

یه دل میگفت برو.یه دل میگفت نه نرو

ولی باید دل رو به دریا زدورفت

سکوت رابر هم زد و رفت

اما اون صدا؟؟؟؟؟

.................................

یه کبوتر بود که میخوند.کبوتر بال وپرش شکسته بود

کبوتر میخواست که پرواز بکنه.از دشت جنون یه سفر اغاز کنه

اشنا؟؟!

اون پوپک سرما زده در بارش برف

با صدای کبوتر جون گرفت

چلچله لال دشت سکوت

دوباره نغمه خوون گرفت

اون دو غریب بیابون جنون.اشناهای دشت سکوت

اون کبوتر زخم خورده از خار جفا

با.............

اون پوپک سرما زده در بارش برف

شدن همسفر

همسفر راه پر فرازونشیب دل

همسفر 

تو تنها نیستی دیگه

توی شهر عشق  به هر جا بخوای سر میزنی

همسفر دست در دست همسفر

به کوچه های شهر عشق سرک بکش

همسفر

همسفرت کنارته تا اوج...  تا قله...تا هرجا که رمقی در جان وتن باشد  .

                                                                                     ( hamsafare_shahreeshgh)

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 1:16 توسط دلسپرده| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 22:49 توسط دلسپرده| |
اول فقط میشناختمتیک روز باهات حرف زدم.بعدا" فقط یه دوست بودی.کمی گذشت

بهترین دوستم شدی.تا حدودی حرفامونو به هم  میگفتیم خوشحالی وناراحتی همدیگرو

میدونستیم .همدیگرو دلداری میدادیم.زمان گذشت کم کم به هم نزدیکتر شدیم.تقریبا از زندگی

هم با خبر بودیم خوب وبدش زیاد مهم نبود صرفا"اینکه هر دومون یک نفرو داشتیم تا دردودل

 کنیم قشنگ بود.

باز هم گذشت .هر روز برام عزیز تر شدی هراز گاهی نا خوداگاه دلم بدجوری برات تنگ میشد

اما به روی خودم نمیاوردم میگفتم  اینم  میگذره.اما  نگذشت

تا اینکه یک روز گفتی که دوستم داری منم دوستت داشتم اما سکوت کردم .میترسیدم

اما از چی؟نمیدونم

فکر کردم این دوست داشتن تو  هوسی بیش نیست .اما  بدون تو بودن برام خیلی سخت بود

بهتر دیدم هیچی نگم فقط تحمل کردم اما راضی بودم.

زمان گذشت وگذشت حال میدونم که میتونم بهت اعتماد کنم .هرگز به کسی تکیه نکردم

اما احساس  میکنم به تو میتونم.

زمان همچنان میگذره حالا با تمام اعتمادی که به تو دارم باز هم اماده ی هر چیزی هستم

اینکه کی نمایش خود رو به اجرا بگذاری و کی پرده نمایش پایین بیاد.

 نه عزیز اینو بدبینی  تلقی نکن که دوراندیشی ست.بهر حال هر چیزی که میخواد پیش بیاد

بیاد.من دوستت دارم .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 1:9 توسط دلسپرده| |
ترسی که در وچود من است.

اهی که در کوچه بس کوچه های گلویم گمشده

قلبی که بی صداتر از همیشه اهنگ تیک تاک میزند...

جاده ای که انتها ندارد...

و شوق به تو رسیدن...که براز تمناست...

من هنوز منتظر توهستم

به وسعت ترس/به غمناکی اه  با صدای موزون قلبم

من هنوز تنهایم  به تنهایی قطرات اب این بی کرانه ابی... 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 19:56 توسط دلسپرده| |

      افسوس بر من که گوهر خودرا فشاندم در پای بتهایی که باید میشکستم.

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 22:49 توسط دلسپرده| |

                                                                               

 

                                                                            

                                                        

    نوروزتان خجسته باد

                                                                

 

        

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 22:24 توسط دلسپرده| |
           

 

                   نداشتنت ديگه مهم نيست من با ياد تو

 

                لحظه ها را سپری میکنم.

   

 

                               

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 7:25 توسط دلسپرده| |